همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند.به جز مداد سفيد.هيچ کسي به او کار نمي داد.همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري} يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند مداد سفيد تا صبح کار کرد ماه کشيد مهتاب کشيد و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد صبح توي جعبه ي مداد رنگي جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد
+
; ٦:۳٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٢

